
هوالمحبوب روزهای ابری شکسپیر نگاهی به زندگی دکتر عباس حری یک قرن افتخار آفرینی برای ایران عزیز
مقدمه و مصاحبه ای درد آشنا تقدیم به شما از طرف متین اخترشناس و عباس حری واو مردی بود از جنس خورشید و نور ! بله اوکسی نبود جزپیشگام زبان انگلیسی و موسس موسسه ملی بود کسی که بیش از دو میلیون زبان آموزان در سالهای اولیه تأسیس موسسه ملی زبان تحویل اجتماع داد.مردی از جنس شعور و علم و ادب پسر نانوایی زحمت کش از جنس دستان پینه بسته و درد آشنا و حاج فاطمه خانم حری که زبان زد مردم کرمان در غریب نوازی و سفره داری بود. دکتر عباس حری ۷۰سال سابقه ی تدریس دارد .دکتر محسنی که پزشک اندیشمند و صاحب قلم بودند و شاگرد حضرت استاد با عشق و اشتیاق از زمان شاگردی دکتر عباس حری نقل می کند و از محاسن ایشان تسلط بی نظیر به زبان انگلیسی و قدرت بیان بی نظیر ایشان را که البته سالها موجبات ترافیک در چهار راه ولی عصر را فراهم میکرد و بهانه ای برای تجمع عمل آموزان به اشتیاق حضور استاد میشد را بیان میکند . دکتر عباس حری که از چهره های ماندگار و فخر ایران است و بیش از۳۰۰مدرسه در ایران به دستان مبارک ایشان افتتاح شد. حضرت استاد درسال ۱۳۰۲در کرمان در خانواده ای متوسط به دنیا می آید . در سال ۱۳۱۹موفق به دریافت cMs زبان میشوند.درسال ۱۳۲۹فارغ التحصیل از دانشکده ادبیات شدند.در سال ۱۳۳۷موفق به دریافت بورس تحصیلی شورای فرهنگی بریتانیا و تحصیل در دانشگاه لندن شدند .در سال ۱۳۴۰موسسه شکوه مند زبان ملی را تأسیس کردند و درسال ۱۳۸۳به درجه یphDاز دانشگاه لندن نائل شدند . وی از سال ۱۳۸۳تا ۱۳۸۷اهتمام بر تالیف کتب مختلف زبان در مقاطع مختلف کردند. در یک روز پاییزی به پیشنهاد زن همسایه بجهت اینکه سالها مصحح نسخ خطی بودم و دانش آموخته روانشناسی و رشته ی حقوق و سالها در تألیف جوانی را به پیری دادم ملاقاتی با آقای دکتر ترتیب داده شد بجهت کسب فیض از محضر استاد و این در حالی بود که هم صحبتی ایشان برای من مثل حافظ و سعدی و نیما فرض محال بود خوابی شیرین ، پیرمردی را روی ویلچر با کلاه فرانسوی و کت شلوار آلاگارسون را در پیش چشمم دیدم چشمانی که شاهنامه ای از تجربه و درد و امید سازندگی ایران در سن ۱۰۲سالگی در آن فریاد میزد بله توجه ام را جلب کرد؛ ومن مشتاق شدم برای معاشرت با حضرت استاد پسرش مهرداد حری که حدودا ۶۵سالش بود و دانش آموخته ی دانشگاه بوستون که ویلچر پدر را به سختی حمل میکرد . که ظاهراً تنها باقی مانده ی خاندان پر افتخار حری بود .لحن درد آلود پیرمرد قلبم را به درد آورد، مشتاق شدم مصاحبه ای با ایشان ترتیب بدهم سلام آقای دکتر،دیدن شما خواب و خیالی برای منه کمترین بود دکتر با تواضع و آرامش گفت سازنده ی ایران شما جوان ها هستید وحالا بازی شروع شد ناخواسته درگیر زندگی کسی شدم که فخر ایران بود و چهره ی ماندگار حال روی این ویلچر دنبال پناهی میگشت برای لحظه ای آرامش، همیشه فکر میکردم خیانت ،دسیسه و دروغ و تهدید در قرن های قبل در زندگی مشاهیر و مفاخر اتفاق می افتاده است. و داستان قهوه ی قجری افسانه ای است که دیگر کهن شده است مشغول نوشتن کتاب سرگذشت استاد شدم و هر روز بیشتر به مفهوم شعر حافظ رسیدم که ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم گفتم استاد نصیحتی بفرما گفت هرگز عاشق نشو عشق مستلزم اطمینان زیاد است و اطمینان زیاد ممکن است سبب خراش روح شود دخترجان؛ با آه سردی گفت چه بسا منافق و پست فطرتانی که در طول تاریخ به بزرگمنشان خیانت کردند .قلبم به درد آمد؛ ز بی مهری فرزندگفت با چشمانی تر و قلبی شکسته تا آن ها که با لقمه های علم و ادب شکمشان را سیر میکرد و حال بخاطر ضعف جسمی استاد دشنه ای بر قلب و روحش بودند پرسیدم استاد این روزها چه آرزویی داری ؟ رفتن به حرم اباعبدالله چون من از خاندان حر هستم و دلم میخواهد پناه ببرم از این همه خون جگر به حرم امام حسین اشک امانم را برید بقول دکتر یونگ روان انسان ها در ناخدا گاه نهایتا به معنویت پناه میبرد. به واسطه ی یک حمله ی عصبی که حاصل جنگ بر سر زر و مال دنیا بود مردی که تمام عمر برای ایران جنگیده بود و شکسپیر ایران لقب گرفت و در ایران و اروپا بارها افتخار آفرینی کرده بود . بابت فشار عصبی که برای مالی که حاصل سالها تدریس و تحصیل و خدمت به جامعه علم و ادب بود دچار سکته ی مغزی شد و حالا آقای دکتر سه سالی هست که در گیر صندلی چرخ دار است . بی مهری روزگار از او جسمی روی تخت ساخت که جز سقف اتاق همدمی ندارد و پسرش مهرداد حری که خود بازنشسته است و پرستار و فیزیوتراپش؛



