
هرمز؛ ابزار یا دام؟
معصومه علیانپور
در هر منازعهای، نقطهای فرا میرسد که کنشگران از سطح درگیری مستقیم عبور کرده و به سراغ گلوگاههای حیاتی نظم اقتصادی میروند؛ نقاطی که اثرگذاری آنها نه در میدان نبرد، بلکه در عمق ساختار قدرت شکل میگیرد. تنگه هرمز دقیقاً در چنین جایگاهی قرار دارد. اختلال در این گذرگاه، صرفاً محدود کردن جریان نفت نیست، بلکه دستکاری در یکی از حساسترین سازوکارهای تنظیم اقتصاد جهانی است. مسأله، در نهایت، ساده اما تعیینکننده است: هرمز ابزار است یا دام؟
برداشت رایج، انسداد هرمز را بهعنوان ابزاری برای افزایش قیمت انرژی و اعمال فشار اقتصادی تفسیر میکند. این برداشت، هرچند بخشی از واقعیت را توضیح میدهد، اما از درک لایه عمیقتر ماجرا بازمیماند. آنچه در اینجا اهمیت دارد، نه صرفاً تغییر در حجم عرضه، بلکه اختلال در «انتظارات» است؛ انتظاراتی که در بازارهای مالی و انرژی نقش تعیینکنندهای در شکلگیری قیمتها و رفتار بازیگران دارند. در چنین شرایطی، حتی احتمال اختلال نیز میتواند به اندازه خود اختلال، اثرگذار باشد.
این وضعیت یک ویژگی مهم دارد: پیامدهای آن بهصورت نامتقارن توزیع میشود. اقتصادهایی که از عمق مالی، تنوع تولید و ظرفیت نهادی بالاتری برخوردارند، توان بیشتری در جذب و مدیریت شوک دارند. در این میان، ایالات متحده موقعیتی متمایز دارد. افزایش قیمت انرژی، در کنار پیامدهای تورمی، میتواند به تقویت بخش انرژی داخلی آن نیز بینجامد و بخشی از هزینهها را به سایر اقتصادها منتقل کند. در مقابل، کشورهایی که وابستگی بیشتری به واردات انرژی دارند، با فشار مضاعف مواجه میشوند؛ فشاری که مستقیماً به تضعیف رشد اقتصادی و کاهش توان رقابتی آنها منجر میشود.
در این چارچوب، یک جابهجایی ظریف در موازنه قدرت شکل میگیرد. بحرانی که در ظاهر برای اعمال فشار بر یک بازیگر خاص طراحی شده، میتواند در عمل به تضعیف شرکای اقتصادی و رقبا منجر شود. این شکاف میان نیت اولیه و پیامد نهایی، از ویژگیهای بنیادین بحرانهای ژئواکونومیک است.
در مورد ایران نیز، تحلیل باید فراتر از برداشتهای سطحی حرکت کند. افزایش قیمت نفت، بهتنهایی یک مزیت قطعی محسوب نمیشود. در شرایطی که مسیرهای انتقال با نااطمینانی مواجه است و هزینههای مبادله افزایش مییابد، امکان تبدیل قیمت بالاتر به درآمد پایدار با محدودیت جدی روبهرو میشود. به بیان دیگر، ارزش اسمی افزایش مییابد، اما قابلیت دسترسی به آن لزوماً تضمینشده نیست.
تداوم این وضعیت، پیامدی مهمتر به همراه دارد: شکلگیری انگیزه برای دور زدن این گلوگاه. سرمایهگذاری در مسیرهای جایگزین، تغییر الگوهای انتقال انرژی و تلاش برای کاهش وابستگی به این مسیر، بهمرور از اهمیت راهبردی هرمز میکاهد. در نتیجه، ابزاری که در کوتاهمدت بیشترین اثرگذاری را دارد، در صورت تکرار، بهتدریج با فرسایش کارکرد مواجه میشود.
از این منظر، انسداد هرمز را نمیتوان صرفاً در قالب یک تصمیم تاکتیکی یا حتی راهبردی تحلیل کرد. این اقدام، مداخلهای در یک نظم اقتصادی پیچیده است که واکنشهای آن از کنترل بازیگران منفرد خارج میشود. در چنین وضعیتی، عامل تعیینکننده نه شدت اولیه فشار، بلکه توان سازگاری با پیامدهای آن است.
در نهایت، انسداد تنگه هرمز را باید نه بهعنوان یک «تصمیم نظامی» یا حتی «ابزار بازدارندگی»، بلکه بهعنوان یک مداخله در نظم اقتصادی جهانی تحلیل کرد؛ مداخلهای که پیامدهای آن از کنترل بازیگران خارج میشود. در چنین شرایطی، پرسش اصلی این نیست که چه کسی در کوتاهمدت آسیب بیشتری میبیند، بلکه این است که کدام بازیگر در بلندمدت موقعیت خود را در نظم در حال تحول اقتصاد جهانی حفظ یا تقویت میکند.
پاسخ به این پرسش نشان میدهد که انسداد هرمز، اگرچه میتواند بهعنوان اهرم فشار به کار گرفته شود، اما در صورت تداوم، بهجای تغییر موازنه به نفع ایران، ممکن است به بازتوزیع قدرت به زیان آن و به سود بازیگرانی با ظرفیت تطبیق بالاتر منجر شود. اینجاست که ابزار ژئوپلیتیک، بهجای آنکه ضامن قدرت باشد، به آزمونی برای ظرفیتهای واقعی اقتصاد سیاسی تبدیل میشود.



