
دعای خیر
با مژده ای از رحمت، گل هستی به خدای فاتح، سپرده گشت
دور از آفت حسودان به جان خود، ایمن گشت
چو خورشید طلوع، دور از فلک، ترک خواب کرد
مدام در نفس هایش به کار صواب، خیز، می،
داشت
او در مقامی بود همچو دلی از عشق و فانوسی از نور
گل هستی، خبر شد که به صد مرحله ز حال، بودن کرد
به لطف هر دم و بازدمی حلال، حضوری نو کرد
در حین بودن، دعای سوخته گل هستی در عشق و نور، مستجاب گشت
روزی در فلک به چشم دیدم، گل هستی، عزیز است و بزرگ
می دانی، گل هستی در اوج لحظه بیداری، همان خدای بیدار بود؟!
نمیدانم، رسالت گل هستی در این عشق دنیا چه بود؟
می دانم گل هستی، در پی گمشده اش عاشقانه بیدار بود
گل هستی، همان خدای بیدار بود
عطری از هر دیدار، آن هم، عشق دیدار جانان بیدار
روزی عشق گل هستی، لبریز شد از خرد و آگاهی
گل هستی، با هر دم، سکون و بازدم، پر شد از شعور و خیرالهی
می دانم، توفیق گل هستی، همان عشقی بود، که از عشق پر شد، همان بزرگ اسطوره
شعر از سحر فراهانی
بازیگر سریال آقای قاضی
کارگردان تئاتر و تلویزیون




