
تلنگری به شناخت دوباره هویت ایران
بشیر اسماعیلی
برتراند بدیع، استاد برجسته روابط بینالملل در فرانسه اخیرا راجع به فاجعه مدرسه میناب و ارتباط آن با مطالعات پسا استعماری نکات جالبی را گفته است. او در یک مصاحبه تلویزیونی در فرانسه ضمن اینکه از بی تفاوتی کشورهای جهان نسبت به کشته شدن ۱۸۰ دختر دانش آموز مدرسه میناب ابراز شگفتی میکند، میگوید: «تصور کنید همین فاجعه در کشورهای دیگر رخ داده بود، واکنشهای خشم آلود و تحریمهایی که به خاطر آن وضع میشد را تجسم کنید…» سپس در پاسخ به اینکه چرا چنین تبعیضی در جهان وجود دارد، پاسخ میدهد: «اصلی مبتنی بر سلسله مراتب عمودی در روابط بینالملل وجود دارد به این معنی که گویی انسانهایی هستند که انسانتر از دیگرانند و برخی دیگر، کمتر انسان محسوب میشوند. پس هیچ برابری وجود ندارد چه در مورد زندگی و چه درباره مرگ…». در ادامه این گفتوگو، برتراند بدیع به یکی از کتابهای خودش با عنوان «عصر تحقیر شدگان» ارجاع میدهد و میگوید: «متغیر «تحقیر» عامل موثری در روابط بینالملل است؛ وقتی مرگ عزیزان و هموطنان شما را چندان مهم نمیدانند، سرشار از خشم میشوید.»
تفاوت مرگ با مرگ
قتل ایرینا زاروتسکا در تاریخ ۲۲ اوت ۲۰۲۵ در ایستگاه قطار شهر شارلوت، کارولینای شمالی، ایالات متحده رخ داد. در این حمله ایرینا زاروتسکا، یک دختر پناهجوی اوکراینی که به دلیل حمله روسیه به اوکراین از کشورش فرار کرده بود، به ضرب چاقوی یک مهاجم سیاهپوست به قتل رسید. واکنشهای جهانی نسبت به قتل این دختر جوان بسیار شدید بود. دونالد ترامپ در شبکه اجتماعی تروثسوشال نوشت: «این حیوان که آن بانوی جوان و زیبای اوکراینی را، که به آمریکا آمده بود تا به دنبال صلح و امنیت بگردد، به طرز وحشیانهای به قتل رساند، باید یک محاکمه “سریع” (هیچ شکی نیست!) داشته باشد و تنها مجازات ممکن، اعدام است. هیچ گزینه دیگری وجود ندارد!» بر اساس آنچه برتراند بدیع گفته بود، میتوان واکنش به قتل دختر جوان اوکراینی را با بی تفاوتی نسبت به ۱۸۰ دختر بچه دانش آموز میناب که به وسیله ارتش آمریکا به شهادت رسیدند مقایسه کرد؛ در مورد دختر اوکراینی، او دختری سفید پوست با موهای طلایی و لباس کژوال غربی است؛ عناصر نمادین یک دختر جوان نژاد سفید را در او میبینیم. در صحنه قتل که توسط دوربینهای مدار بسته قطار تصویربرداری شده، یک مرد سیاه پوست بدقیافه و غولپیکر، بی هیچ دلیلی و احتمالا به خاطر روان پریشی یا نفرت نژادی او را به قتل میرساند. پس قاتل هم یک سیاه پوست است که سالهاست در آمریکا به عنوان نژاد دوم و عامل جرم و بزهکاری کلیشهسازی شده و حضور او در اینجا، بار نژادی این واقعه تراژیک را افزایش میدهد. اما در لایهای پنهانتر، عامل اصلی وقوع این قتل غم انگیز، حمله روسیه به اوکراین است که موجب شده است دختر و خانوادهاش از اوکراین آواره شوند و به آمریکا مهاجرت کنند. روسها اگر چه نژاد سفید به حساب میآیند، اما هیچوقت تمدن غرب آنها را در خود نپذیرفت و ادغام نکرد. از زمان ناپلئون تا هیتلر و سپس دوران جنگ سرد، روسها به عنوان نژاد سفید درجه دوم و دشمن گفتمان اصلی غرب تلقی میشدهاند که این باور تا الآن هم ادامه دارد. پس همه عناصر لازم برای برانگیختن همدردی نژاد سفید با دختر به قتل رسیده جمع مهیا بود و در نتیجه میزان بالایی از توجهات جهانی به این واقعه نشان داده شد.
اینطور نگاه مبتنی بر خود تحقیری و دیگرنژاد پرستی، ذهن را یاد «سندروم استکهلم» میاندازد که در آن، حالت روانی برای فرد به گروگان گرفته شده پیش میآید که عاشق و شیفته دشمن خود یعنی گروگانگیر میشود، با علم به اینکه توسط او آسیب خواهد دید یا حتی ممکن است به قتل برسد. «دیگرنژاد پرستی» را میتوان یک واکنش در حوزه مطالعات «نوروساینس» هم به حساب آورد؛ وقتی مغز ما به طور غریزی برای فرار از تحقیر شدگی، از نژاد و هویت خودش میگریزد و با نژاد برتر همزاد پنداری میکند. اینکه برخی افراد میکوشند که مثلا رنگ مو و لباس یا سبک زندگی خودشان را به شکل و شمایل غربیها در بیاورند یا زبان و لهجه آنها را یاد بگیرند و تقلید کنند، میتواند واکنش مغز آنها نسبت به درد ناشی از تحقیر شدگی نژادی باشد.
مشکل اما اینجاست که لباس پوشیدن و حرف زدن به شکل سفیدپوستان غربی موجب نمیشود که در آنها ادغام شویم یا ما را عضوی از خودشان به حساب آوردند، بلکه این تقلید تحقیر و رانده شدن بیشتر را باعث خواهد شد.
ماهاتما گاندی، رهبر استقلال هند، در جوانی به انگلستان رفته بود و درس حقوق خوانده بود. روزی در آفریقای جنوبی، با کتوشلوار و کراوات مرتب همانطور که وکلای انگلیسی لباس میپوشند، به واگن درجه یک قطار وارد شد اما مامور قطار او را به بیرون پرت کرد چون ورود غیرسفیدها به واگن درجه یک ممنوع بود! در آنجا بود که گاندی فهمید لباس و شغل و پرستیژ مخصوص سفیدپوستها باعث نمیشود نگاه نژادپرستانه از او برداشته شود. پس تنها راه ممکن را در پذیرفتن هویت اصلی خود دید و به هند بازگشت و رهبری استقلال کشورش از استعمار انگلستان را بر عهده گرفت.




