جنگی بعید؛ مذاکره‌ای پرهزینه

معصومه علیانپور

 ایران به واسطه موقعیت ژئوپلیتیکی خود همواره در نقطه تلاقی منافع قدرت‌های بزرگ و رقابت‌های منطقه‌ای قرار داشته و همین ویژگی سیاست خارجی آن را به عرصه‌ای از عدم‌قطعیت مزمن تبدیل کرده است. هر بار که سطح تنش در خلیج فارس، شامات یا شرق مدیترانه افزایش می‌یابد، واژه «جنگ» دوباره در مرکز گفت‌وگوهای سیاسی و رسانه‌ای قرار می‌گیرد. با این حال مسئله امروز صرف پیش‌بینی وقوع جنگ نیست، بلکه سنجش کیفیت تصمیم‌گیری در شرایطی است که بازیگران ناچارند میان فشار، بازدارندگی و امتیازدهی توازن برقرار کنند. تجربه تاریخی نشان می‌دهد بسیاری از بحران‌های بزرگ نه از یک تصمیم ناگهانی برای جنگ، بلکه از انباشت تصمیم‌های کوچک و خطاهای محاسباتی شکل می‌گیرند؛ جایی که مجموعه‌ای از انتخاب‌های محدود اما پیوسته، به تدریج دامنه گزینه‌ها را کاهش می‌دهد.
جمله مشهور کنت والتز که «جنگ زمانی رخ می‌دهد که چیزی برای جلوگیری از آن وجود نداشته باشد» همچنان برای فهم این موقعیت راهگشاست. این گزاره یادآور می‌شود که جنگ بیش از آنکه نتیجه افزایش تهدیدها باشد، محصول از کار افتادن ترمزهای بازدارندگی و بسته شدن کانال‌های ارتباطی است. حضور ناوهای نظامی، رزمایش‌ها یا ادبیات تند سیاسی به خودی خود به معنای آغاز جنگ نیست؛ آنچه خطر را واقعی می‌کند تضعیف قواعد نانوشته تعامل و افزایش احتمال سوءبرداشت است. به بیان دیگر، جنگ اغلب زمانی محتمل می‌شود که بازیگران توان مدیریت بحران را از دست بدهند، نه زمانی که صرفاً سطح قدرت‌نمایی بالا می‌رود.
در سطح بیرونی، افزایش حضور نظامی آمریکا در پیرامون ایران و همزمان تشدید فشارهای سیاسی و حقوقی در اروپا را می‌توان در چارچوب راهبرد وادارسازی تحلیل کرد؛ راهبردی که بر ترکیب تهدید معتبر با امکان عقب‌نشینی کنترل‌شده استوار است. هدف این رویکرد الزاماً آغاز جنگ نیست، بلکه تغییر محاسبه هزینه و فایده در طرف مقابل است. در این میان اقتصاد انرژی نقشی تعیین‌کننده دارد. هر درگیری گسترده در خلیج فارس می‌تواند بازار جهانی نفت و گاز، بیمه کشتیرانی و هزینه حمل‌ونقل را به شدت تحت تأثیر قرار دهد. همین پیوند مستقیم میان امنیت منطقه و ثبات اقتصاد جهانی یکی از مهم‌ترین دلایل پرهزینه بودن جنگ فراگیر و در نتیجه تداوم سیاست فشار به جای درگیری مستقیم است.
عامل زمان نیز در محاسبات امنیتی تعیین‌کننده است. دولت‌ها تنها به اهداف خود نمی‌اندیشند، بلکه به زمان تحقق آن اهداف توجه دارند. چرخه‌های انتخاباتی، افکار عمومی و وضعیت اقتصادی داخلی می‌تواند سرعت یا کندی تصمیم‌های امنیتی را تغییر دهد. بخش مهمی از تنش‌های دوره‌ای نه با هدف جنگ، بلکه برای آزمون خطوط قرمز و سنجش واکنش طرف مقابل شکل می‌گیرد. از این رو بحران‌ها اغلب به صورت موجی پیش می‌روند نه خطی؛ دوره‌هایی از تشدید و سپس فروکش که هر کدام حامل پیام‌های راهبردی خاصی هستند.
در داخل ایران، منطق بقا و حساسیت اجتماعی نقش مهمی دارد. فشار اقتصادی و انتظارات عمومی هزینه هر تصمیم بزرگ در سیاست خارجی را افزایش می‌دهد. مذاکره در چنین شرایطی نه حذف می‌شود و نه آسان است، بلکه به فرآیندی تدریجی و گاه غیرعلنی تبدیل می‌شود. اینجاست که سیاست داخلی و خارجی در هم تنیده می‌شوند؛ انعطاف بیرونی ممکن است در داخل به عنوان ضعف تعبیر شود و عدم انعطاف نیز می‌تواند هزینه‌های اقتصادی و امنیتی را تشدید کند. همین دوگانگی، تصمیم‌گیری را پیچیده و زمان‌بر می‌سازد.
متغیر کمتر دیده‌شده، نقش بازیگران ثالث است. کنشگران منطقه‌ای، نیروهای نیابتی یا حتی بازیگران اقتصادی می‌توانند با اقدامی محدود تعادل شکننده را بر هم بزنند. خطر اصلی نه در تصمیم آگاهانه برای جنگ گسترده، بلکه در همین اقدامات زنجیره‌ای است که ممکن است کنترل بحران را از دست دولت‌ها خارج کند. اگر سازوکاری برای مهار این زنجیره وجود نداشته باشد، یک حادثه کوچک می‌تواند پیامدی بزرگ پیدا کند.
در چنین فضایی، مسیرهای پیش رو را باید در قالب الگوهای رفتاری توضیح داد نه پیش‌بینی‌های قطعی. الگوی نخست، تداوم فشار همراه با مهار تنش است؛ وضعیتی که در آن تحریم و نمایش قدرت ادامه می‌یابد اما بازیگران از عبور از خطوط قرمز پرهیز می‌کنند. الگوی دوم، گفت‌وگوهای محدود و فنی برای کاهش احتمال برخورد مستقیم است؛ سازوکاری برای مدیریت تماس‌های پرخطر بدون حل ریشه‌ای اختلافات. الگوی سوم، درگیری‌های نقطه‌ای و کنترل‌شده است که با هدف ارسال پیام بازدارنده رخ می‌دهد اما خطر سرایت دارد.
و در نهایت الگوی چهارم، لغزش تدریجی به سوی درگیری وسیع است؛ مسیری که نه از تصمیمی ناگهانی بلکه از انباشت سوءبرداشت‌ها و ضعف کانال‌های ارتباطی شکل می‌گیرد.برآیند این متغیرها نشان می‌دهد مسئله کنونی را نمی‌توان به دوگانه ساده جنگ یا صلح تقلیل داد، بلکه باید آن را در چارچوب مدیریت ریسک فهم کرد. جنگ تمام‌عیار گزینه مسلط نیست زیرا هزینه‌های اقتصادی و امنیتی آن برای همه بازیگران سنگین و غیرقابل پیش‌بینی است، اما حذف کامل احتمال درگیری نیز واقع‌بینانه نیست. تعیین‌کننده نهایی نه صرف برتری نظامی است و نه تمایل لفظی به مذاکره، بلکه توان بازیگران در حفظ کانال‌های ارتباطی، کنترل هیجان‌های داخلی و جلوگیری از خطاهای محاسباتی است. آینده این تنش بیش از آنکه در تصمیم‌های بزرگ رقم بخورد، در مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک و حساب‌شده شکل می‌گیرد؛ انتخاب‌هایی که می‌توانند بحران را به سوی مهار تدریجی هدایت کنند یا در صورت بی‌دقتی، آن را از کنترل خارج سازند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا